سلام بر حضرت عطار نيشابوري

بیست و پنجم فروردین ماه
روز بزرگداشت عطار نیشابوری
فردا بيست و پنج فروردين روز بزرگداشت حضرت فريدالدّين ابوحامد محمّدعطّار نيشابوري شاعـــر و عارف بزرگ قرن ششــم هجری شمسی - متـــولد به۱۱۱۹ ميلادي و شهادت به دست سربازان متجاوز مغول در سن بيش از يكصد سالگي در، احتمالا، ۱۲۲۲ ميلادي - است.
حضرت عطار از بزرگترين شاعران و عارفان ايراني و خالق منظومه منطق الطير و داستان كمال جوئي انسان ها به بيان پرندگان در قالب جستجوي پرنده افسانه اي - سيمرغ -است.
حضرت عطار در ظاهر به شغل داروسازي نيز اشتغال داشته است. با يكي از اشعار حضرت عطار ياد او را گرامي مي داريم.
جانا، حديث حسنت، در داستان نگنجد
رمزي ز راز عشقت، در صد زبان نگنجد
سوداي زلف و خالت، در هر خيال نايد
انديشهٔ وصالت، جز در گمان نگنجد
هرگز نشان ندادند، از كوي تو كسي را
زيرا كه راه كويت، اندر نشان نگنجد
آهي كه عاشقانت، از حلق جان برآرند
هم در زمان نيايد، هم در مكان نگنجد
آنجا كه عاشقانت، يك دم حضور يابند
دل در حساب نايد، جان در ميان نگنجد
اندر ضمير دلها، گنجي نهان نهادي
از دل اگر برآيد، در آسمان نگنجد
عطّار وصف عشقت، چون در عبارت آرد
زيرا كه وصف عشقت، اندر بيان نگنجد
نمونهي نثر «عطار» از کتاب «تذکرةالاولياء»:
«نقل است که شبي، دزدي به خانهي «جُنيد» رفت. جز پيرهني نيافت. برداشت و برفت. روز ديگر در بازار ميگذشت. پيراهن خود را به دست دلّالي ديد که ميفروخت و خريدار، آشنا ميطلبيد و گواه تا يقين شود که از آن اوست تا بخرد. «جنيد» نزديک رفت و گفت: من گواهي دهم که از آن اوست تا بخريد.»
عطار در نگاه مولانا
مولانادرباره او میفرماید:
|
هفت شهر عشق راعطار گشت |
|
ماهنوز اندر خم یک کوچهایم |
»»»»»»»»»
در احوال و زندگي عرفاني، انقلاب دروني و دگرگوني شخصيت شيخ «فريدالدين عطار»، افسانهاي را نقل ميکنند که بيش و کم شنيده ايم:
«مي گويند روزي «عطار» در دکان عطاري خود مشغول به کار بوده است. درويشي وارد ميشود. چند بار شئِالله ميگويد و از او چيزي ميخواهد. اما «عطار» به درويش توجهي نميکند. درويش ميگويد:
«اي خواجه تو چگونه خواهي مرد؟»
«عطار» جواب ميدهد:
«چنانکه تو خواهي مرد»
درويش ميگويد:
«تو همچون من تواني مرد؟»
«عطار» ميگويد: « بلي»
درويش کاسهاي چوبين بر ميدارد و آن را زير سر مينهد و در دم جان ميسپارد.
گويند «عطار» را، حال متغير شد، دکان برهمزد و به طريقهي درويشان و عُرفا درآمد.»
«دولتشاه» ميگويد که «عطار» پس از مشاهدهي حال درويش فاني، دست از کسب مال به داشت و به صومعهي شيخالشيوخ، «رکنالدين قدس» رفت که در زمان خود عارف و پژوهشگري بنام بود. او نخست از کردههاي خطاي گذشته توبه کرد و سپس به مبارزه با نفس پرداخت. آنگاه به سلک درويشان پيوست و چند سالي را در حلقهي آنان گذراند. سپس سالياني از عمر خويش را نيز چنان که رسم و سنت سالکان طريقت است در سفر گذراند و در طول مسافرت خويش از مکه تا ماوراءالنهر، بسياري از مشايخ را از نزديک ملاقات کرد.
در مورد چگونگي مرگ او «شيخ بهاءالدين» در کتاب معروف خود «کشکول» اين واقعه را چنين تعريف مي کند:
«زماني که لشکر تاتار به نيشابور رسيد اهالي اين شهر را بيرحمانه قتل عام کرد. در همان زمان، ضربت شمشيري توسط يکي از مغولان بر دوش شيخ خورد که شيخ با همان ضربت از دنيا رفت» و باز نقل کرده اند که چون خون از زخمش جاري شد شيخ بزرگ دانست که مرگش نزديک است . با خون خود بر ديوار اين رباعي را نوشت :
در کوي تو رسم سرفرازي اين است
مستان تو را کمينه بازي اين است
با اين همه رتبــه هيچ نتوانــم گفت
شايد که تو را بنده نوازي اين است
همچنین گفته اند:
مغولی می خواست او را بکشد شخصی گفت: این پیر را مکش که به خون بهای او هزار درم بدهم. عطار گفت : مفروش که بهتر از این مرا خواهند خرید. پس از ساعتی شخص دیگری گفت: این پیر را مکش که به خون بهای اویک کیسه کاه ترا خواهم داد. شیخ فرمود:به فروش که بیش از این نمی ارزم. مغول از گفته او خشمناک شد و او را هلاک کرد.
به مناسبت روز ۲۵ فروردين ماه که در تقويم رسمي کشور به نام «عطار» نيشابوري نامگذاري شده، همه ساله مراسم بزرگداشت اين شاعر و عارف نامي در اين شهر برگزار مي شود.