عزت نفس


عزت نفس

  چگونگی احساس فرد درمورد خویش را عزت نفس می گویند که می تواند به صورت احساسی مثبت یا برعکس منفی خود را نشان دهد. این احساس از لحظه تولد فرد، در او ایجاد می شود و در مسیرزندگی تجربیات و رویدادهای گوناگون فرد بر آن تأثیر ی گذارد .

روش های تقویت عزت نفس :

١- فرزندتان را از بدو تولد ببوسید و در آغوش بگیرید.

٢- بر اساس نیاز کودک به او شیر یا غذا دهید.

٣- محیط خانه را طوری برای او امن و خوشایند کنید که او به راحتی بتواند بازی کند و فعالیت های کودکانه را تجربه کند.

۴- با صرف وقت و توجه به او بفهمانید که او اهمیت دارد.

۵- بگذارید کودک تان خود کارها و وظایف خویشتن را به تنهایی انجام دهد و اگر در انجام کاری احساس ناتوانی می کند به او فرصت دهید بر این احساس ناتوانی غلبه کند اما هرگز به جای او کاری انجام ندهید.

۶- دوستان او را بشناسید و با آنان ارتباط برقرار کنید. با این روش فرزندتان می فهمد که به او و دوستانش علاقمندید.

٧- به گفته های او گوش بدهید زیرا او احساس می کنند گفته هایش برای شما اهمیت دارند.

٨- به فعالیت های آموزشی و تحصیلی او علاقه نشان دهید، معلم او را بشناسید؛ در این صورت کودک احساس می کند به فعالیت های آموزشی او توجه می کنید.

٩- در بعضی از فعالیت های او مثل ورزش یا بازی شرکت کنید.حتی اگر این فعالیت را دوست ندارید.

١٠- به فرزندتان مطابق با سن او مسئولیت دهید. مانند مرتب کردن اتاق و یا جمع کردن اسباب بازی ها.

١١- هر گز کودک تان را مسخره یا سرزنش نکنید. با این کار عزت نفس وی را نابود می کنید.

١٢- اجازه دهید فرزندتان در کارهای خانه به شما کمک کند، این کار احساس لیاقت را در او افزایش می دهد.

١٣- کودک تان را به انجام مهارتهای جدید تشویق کنید.

١۴- در هنگام تصمیم گیری یا حل یک مسأله ، در پیدا کردن راه حل ها به او کمک کنید اما بگذارید خودش تصمیم بگیرد و راه حل مناسب را انتخاب کند، اجازه دهید در تصمیم گیری های مربوط به خانه به شما کمک کند.

- ثابت قدم باشید، بچه ها باید قوانین رفتار و پیامد عدم رعایت قوانین را بدانند. با آنها در این مورد صحبت کنید.

- اجازه دهید فرزندتان عقاید خود را بیان کند حتی اگر با آن موافق نباشید، با این کار به او نشان می دهید که عقایدش برای شما مهم است.

- رفتار کودک را از شخصیت او جدا بدانید. اگر رفتاری نادرستی از او سر زد اعلام کنید رفتارش درست نبوده اما خود او را دوست دارید.

- از فرزندتان عکس بگیرید و با همدیگر عکس ها را ببینید ، با این کار او احساس می کند خانواده با ارزش است.

- به گونه ای رفتار کنید که بچه ها به شما اعتماد کنند. این مسئله از کودکی شروع می شود. زمانی که نیاز های تغذیه ای او را به موقع بر آورده می سازید، به تدریج با بزرگ شدن او خواسته های منطقی او را نیز پاسخ می دهید.

- هرگز کودکتان را با دیگران مقایسه نکنید.

- رفتار خود فرزندتان را تأیید کنید.

- هرگز فرزندتان را با القاب تحقیرآمیزی مثل تنبل، احمق، چاق یا نظایر آن کوچک نکنید.

- بچه ها را با کتک زدن و خشونت تنبیه نکنید با این کار تنها خشونت را یاد می گیرند.

- به فرزندتان بیاموزید مؤدب باشد و با او مؤدب باشید.

- او را به رعایت نظافت و آراستگی تشویق کنید.

- در نهایت توصیه می شود درمورد رشد و تحول فرزند خود آگاهی های لازم را کسب کنید تا بتواند با شیوه های مناسب تری با آنان رفتار نمایید. راههای پرورش اعتماد به نفس.


  اعتماد به نفس را این گونه تعریف کرده اند که اعتماد به نفس یعنی ایمان به توانایی های ذاتی و استعدادهای فطری خویش و ایمان به یاری خداوند در پرورش و گسترش آنها.

  اعتماد به نفس با ارزش و اعتبار شما رابطه مستقیم دارد. اولین قدم برای ساختن زندگی بهتر و شادی اعتماد به نفس است.

  اعتماد به نفس باعث می‌شود اطمینان و آرامش شما افزایش یابد.اگر به خود اطمینان داشته باشید به خود احترام می‌گذارید.اگر به خود احترام بگذارید می‌توانید به دیگران احترام بگذارید و روابط خود با دیگران را ارتقاء دهیدو در نتیجه دستاوردها و شادی روحی خود را افزایش دهید.

  اعتماد به نفس پایین باعث افسردگی، احساس بدبختی، ناامنی، اطمینان پایین می‌شود که ممکن است سبب شود خواسته های دیگران را بر خواسته های خود مقدم بدانید.سرزنش های درونی مدام شما را آزار می‌دهند، باعث زمین خوردن شما در هر رقابتی می‌شود و آنها را برای شما غیر ممکن نشان می‌دهد

 روانشناسان می گویند در اعتماد به نفس قدرتی است که توانایی ها و اقتدارتان را دو چندان می کند.
 
- یکی از بهترین راههای ایجاد و پرورش اعتماد به نفس :

   شب در بستر، پیش از آن که به  خواب فرو روید با اندیشه های قدرتمند سرشار از اعتماد به نفس به ذهنتان خوراک برسانید. روانشناسان همچنین معتقدند که آخرین اندیشه هایی که پیش از خواب به سرتان می آیند در مدت زمان خواب به ذهن نیمه آگاهتان خوراک می رسانند. اگر در این هنگام ذهنتان را از اندیشه کامیابی و توانگری و ثمرات نیکو سرشار کنید، ذهن نیمه هشیارتان آنها را به صورت فرمان از شما می پذیرد.

  - یکی دیگر از بهترین عبارات تأکیدی برای ایجاد اطمینان و اعتماد به نفس :

((خداوند دوستم دارد، خداوند هدایتم می کند و خداوند راه را نشانم می دهد.))

منتظر نشوید تا دیگران به شما اطمینان و اعتماد به نفس بدهند یا تحسینتان کنند.
  - راه دیگر ایجاد و پرورش اعتماد به نفس را می توان تماس با کسانی دانست که دارای اعتماد به نفس می باشند.

  - همچنین شیوه دیگر را می توان پرورش شهود و تجسم یا تخیل خلاق دانست و دانشمندان اعتقاد دارند که شهود و تخیل خلاق دو قدرت نبوغ آمیز انسان هستند.

 و خلاصه آن که در خودتان و دیگران مواردی نظیر: قدردانی، تحسین و تمجید که از جمله نکات مثبت می باشدرا تقویت کرده و دل و جرأت به خرج دهید و از دیگران نیز تعریف و تمجید کنید و آنها را ستایش کنید، با مردم مهربان باشید و با کلامی مهر آمیز آنها را به سوی تعالی و کامیابی سوق دهید. (کاترین پاندر- گیتینشانه های ضعف اعتماد به نفس.

السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده

بسم الله الرحمن الرحیم
« انا اعطیناک الکوثر فصل لربک و انحر ان شانئک هو الابتر »

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم اجمعین

السلام علیک یا فاطمة الزهرا


Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

« خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.»

« دکتر علی شریعتی »

***********************************

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

از بــيـت آل طـاهـا)ص( آتـــش کــشــد زبـانــه
                                              گــوئـي شــده قـــيـامـت بـر پـا درون خــانــه

برپاست شور محـشر از عـتـرت پـيـمبـر(ص
                                              خـلــقـنـد مـات و مـبـهـوت از گـردش زمانـه

اهريمنان نمودند خون قلب مـصـطفي) (ص( را
                                              در مـنـظـر خـلايـق بـي جــرم و بــي بـهــانـه

در پــشــت در فــتــاده ام الائـــمـــه)س(از پـا
                                              دارد فـغــان ز دشـمـن آن گـــوهــر يـگــانـه

زيـنـب)س( بـه نـاله گـويـد کـشـتـند مــادرم را
                                              ايـن يک ز ضـرب سـيـلي آن يک ز تـازيانه

در خون فتاده زهرا)س( چون مرغ نيم بسمل
                                              مـحـسـن)ع(فـتاده چـون گـل پر پر در آستانه

              در پشت زانـوي غم پژمان نشسته حـيـدر)ع   
                                            مانده حـسـيـن مظـلوم)ع(حيران در آن ميانه

از نقش خون و ديوار پرسد ز حال زهرا)س(
                                              وز زخــم سـيـنـه گـيـرد از مــيــخ در نشـانه

دارد حــســن)ع( شـکـايـت از کـيـنـه مغيره)ل(
                                              ريـــزد ز ديـــدگـــانـــش يــاقـــوت دانـه دانـه

بـا پـهـلـوي شـکـسـته چون مـرغ بـال بسته
 زهـرا)س( بـه خـون نـشسـته در کـنج آشيانه

      منبع شعر: کتاب زمزمه هاي مرحوم حاج احمد دلجو، ص 20

*********************************** Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

شهادت بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را به محضر حضرت ولی عصر علیه السلام و همه عاشقان امامت و ولایت تسلیت عرض می کنیم .

بیست و پنجم اردیبهشت ماه، روز بزرگداشت فردوسی گرامی باد.

شنبه 25اردیبهشت 1389

روز بزرگداشت فردوسی


دهقان بزرگ مرد توس

ایران، هر چه هست من است.

ایران، میراث نیاکان آسمانی است.

ایران، سرزمین مردان پاک تر از آفتاب است.

ایران، سرزمین زال و رودابه است.

رستمِ حکیمِ سرزمین کلمات! سیمرغ عرصه های بلند شعر! حکیم، دهقان بزرگمرد توس! آستانه ادب تو را می جویم، به کُرنشی بلند...

فردوسی! فردوس از آن تو باد!

« به نام خداوند جان و خرد   کزین برتر اندیشه بر نگذرد

خداوند نام و خداوند جای      خداوند روزی دهِ رهنمای»

  آن روز که دهقان ستمدیده توس، پا به بارگاه محمود غزنوی گذاشت، هیچ کس نمی پنداشت کلید گنج فرهنگ پارسی در دست های خسته او باشد. راز آن چشمان اساطیری که در چشمخانه ابوالقاسم فردوسی، چون خورشید باستان از فراز صخره های سخت می درخشید، از همگان پوشیده بود.

  ایران، در پهنه تاریخ همواره خوان یغمای بیگانگانی بوده است که می آمدند و بر خوان می نشستند و لقمه برمی گرفتند و... نمی رفتند، که نمک گیر می شدند و می ماندند و ایرانی می گشتند؛ تو گویی جاذبه خاک، در این تکّه از زمین بیشتر از سرزمین های دیگر است.

 ایران، اسلام ـ این مهمان عزیز ـ را به آغوش باز پذیرا شد، امّا عرب نشد.

بذر اسلام، خاک مستعدّی می خواست تا ببالد و بار بیاورد و خاک بی حاصل بیابان جزیرة العرب، این مایه طراوت نداشت.

  باد، آن بذر را به خاک ایران آورد تا ذرّه ای از رازهایش را در این خاک، شکوفا کند. و ایران مسلمان شد. و ایران با اسلام یگانه شد.

امّا میان گذشته باستان و آینده اسلام، درّه ای عمیق بود که اگر پلی شگرف آن را از میان برنمی داشت، جان ایرانیان دو پاره می شد که هر یک، به جنگ دیگری بر می خاست.

  و فردوسی بر این درّه پل زد.

  دهقان طوسی به تختگاه آمده بود که دادش را از والی ظالم بستاند، امّا تقدیر چنین رفته بود که فردوسی، زبان ایرانیانی باشد که ایران و اسلام را توأمان می خواستند.

ابو القاسم فردوسی، پلی شد تا ایرانی از گذشته باستان به آینده اسلام رهنمون شود و در برهوت سرگردانی میان گذشته و آینده راه گم نکند. و گفت:

« منم بنده اهل بیت نبی

       سقایده خاک پای وصی

منم بنده هر دو تا رستخیز    

اگر شه کند پیکرم ریز ریز

به این زاده ام، هم به این بگذرم   

    چنان دان که خاکِ پیِ حیدرم.»

 دمیده از پگاهان عطرانگیز «توس»، چون خورشیدی که از مشرق عشق برمی آید تا مغرب وصال را با شکوه نامش پیوند بزند.

 از پس ابرهای تیره روزگار، روزگار «نابسامانی»ها، همچو خورشید، دمیده بود تا با چشمک نور، حواس مردمانی را به ضیافت آیینه ای فرا خواند که میان غبار غم، در حال فراموشی بود:

 » بیا تا جهان را به بد نسپریم

بکوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار  

همان به که نیکی بود، یادگار»

  همچو خورشید، همچو «ید بیضای» معرفت، دمیده بود از شرق اندیشه، تا سخنش در دل ها ریشه کند.

  دمیده بود قامت استوارش از میان کلماتی که نور «مولایی»اش، توانایی لایزالی به «رستم» می بخشید؛ مولایی که از صبح ازل تا شام ابد، یگانه گُرد گردان و یگانه پهلوان یلان تاریخ است!

  به احترام نام مولایش می سرود:

« جهان آفرین تا جهان آفرید   

  سواری چو رستم، نیامد پدید»

  به احترام نام مولایش بود که دیباچه شاهنامه را به نام نامی اش مزیّن می کرد:

« منم بنده اهل بیت نبی       

سراینده خاک پاک وصی

برین زادم و هم برین بگذرم

چنان دان که خاک پی حیدرم

اگر چشم داری به دیگر سرای    

    به نزد علی و نبی گیر جای »

  هشتاد سال، دل به کرم مولایش سپرد تا خداوند، عظمت هزارها سال جاودانگی را به نامش عنایت کند؛ نامی که تندباد حوادث روزگار، کتیبه جاودانگی اش را نتوانست گزندی برساند و روز به روز به تسخیر دل ها می پردازد!

  نامی که عظمت و شکوهش را نه تنها «شاهنامه»، بلکه تمامی «دیوان»ها می ستایند.

  نامی که حکمت جاودانه اش را آیینه اندیشه روزگاران کرده است.

 

  فردوسی، شاعری است که با خنده هر مظلومی، شاد می شود و با اندوه آنها، جامه سیاه بر تن می کند.

  او از هنر و شعر و احساس، بناهایی ساخته است که هیچ توفان سختی، نمی تواند خرابش کند و هیچ حادثه ای نمی تواند از یادها و خاطره ها پاکش.

« بناهای آباد گردد خراب

ز باران و از تابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخی بلند

که از باد و باران نباشد گزند».

  فردوسی، نقاشی است که با زبان خامه، تاریخ می آفریند و از هر رنگ عشق و تنفر در آن به کار می برد.

زنده باد یادش و درخشان باد نامش بر فراز تاریخ.

     روز ملی بزرگداشت فردوسی 

   برابر با بیست و پنجم اردیبهشت ماه

   گرامی باد.

داستان کهن فارسی1

بيژن و منيژه

« حکیم ابوالقاسم فردوسی »

ثريا چون منيژه بر سر چاه
دو چشم من بدو چون چشم بيژن

 كيخسرو روزي شادان بر تخت شاهنشهي نشسته و پس از شكست اكوان ديو و خونخواهي سياوش جشني شاهانه ترتيب داده بود. جام ياقوت پر مي‌ در دست داشت و به آواز چنگ گوش فرا داده بود. بزرگان و دلاوران گرداگردش را گرفته و همگي دل بر رامش و طرب نهاده بودند.

همه بادﮤ خسرواني به دست
همه پهلوانان خسرو پرست
مي اندر قدح چون عقيق يمن
به پيش اندرون دستـﮥ نسترن

 سالاربار كمر بسته بر پا ايستاده و چشم به فرمان شاهانه داشت كه ناگهان پرده ‌دار شتابان رسيد و خبر داد كه ارمنيان كه در مرز ايران و توران ساكن اند از راه دور به دادخواهي آمده اند و بار مي خواهند. سالار نزد كيخسرو شتافت و دستور خواست. شاه فرمان ورود داد. ارمنيان به درگاه شتافتند و زاري كنان داد خواستند:
  شهريارا ! شهر ما از سوئي به توران زمين روي دارد و از سوي ديگر به ايران.
  از اين جانب بيشه اي بود سراسر كشتزار و پر درخت ميوه كه چراگاه ما بود و همـﮥ اميد ما بدان بسته. اما ناگهان بلائي سر رسيد. گرازان بسيار همـﮥ بيشه را فرا گرفتند‌, با دندان قوي درختان كهن را به دو نيمه كردند. نه چارپاي از ايشان در امان ماند و نه كشتزار.
  شاه برايشان رحمت آورد و فرمود تا خوان زرين نهادند و از هر گونه گوهر بر آن پاشيدند پس از آن روي به دلاوران كرد و گفت: كيست كه در رنج من شريك شود و سوي بيشه بشتابد و سر خوكان را با تيغ ببرد تا اين خوان گوهر نصيبش گردد.
  كسي پاسخ نداد جز بيژن فرخ نژاد كه پا پيش گذاشت و خود را آمادﮤ خدمت ساخت. اما گيو پدر بيژن از اين گستاخي بر خود لرزيد و پسر را سرزنش كرد.

به فرزند گفت اين جواني چر است ؟
به نيروي خويش اين گماني چر است؟
جوان ارچه دانا بود با گهر
ابي آزمايش نگيرد هنر
به راهي كه هرگز نرفتي مپوي
بر شاه خيره مبر آب روي

  بيژن از گفتار پدر سخت بر آشفت و در عزم خود راسخ ماند و شاه را از قبول خدمت شاد و خشنود ساخت. گرگين در اين سفر پرخطر به راهنمائيش گماشته شد.
  بيژن آمادﮤ سفر گشت و با يوز و باز براه افتاد, همـﮥ راه دراز را نخجير كنان و شادان سپردند تا به بيشه رسيدند, آتش هولناكي افروختند و ماده گوري بر آن نهادند, پس از خوردن و نوشيدن و شادماني بسيار, گرگين جاي خواب طلبيد. اما بيژن از اين كار بازش داشت و به ايستادگي و ادارش كرد و گفت: يا پيش آي يا دور شو و در كنار آبگير مراقب باش تا اگر گرازي از چنگم رهائي يافت با زخم گرز سر از تنش جدا كني. گرگين درخواستش را نپذيرفت و از يارمندي سرباز زد.

تو برداشتي گوهر و سيم و زر
تو بستي مر اين رزمگه را كمر
كنون از من اين يار مندي مخواه
بجز آنكه بنمايمت جايگاه

  بيژن از اين سخن خيره ماند و تنها به بيشه در آمد و با خنجري آبداده از پس خوكان روانه شد. گرازان آتش كارزار بر افروختند و از مرغزار دود به آسمان رساندند.
  گرازي به بيژن حمله‌ ور گرديد و زره را برتتش دريد, اما بيژن به زخم خنجر تن او را به دو نيم كرد و همگي ددان را از دم تيغ گذراند و سرشان را بريد تا دندانهايشان را پيش شاه ببرد و هنر و دلاوري خود را به ايرانيان بنماياند, گرگين كه چنان ديد بظاهر بر بيژن آفرينها گفت و او را ستود, اما در دل دردمند گشت و از بدنامي سخت هراسيد و دربارﮤ بيژن انديشه ‌هاي ناروا بخاطر راه داد.

ز بهر فزوني و از بهر نام
به راه جواني بگسترد دام

  پس از باده گساري و شادماني بسيار, گرگين نقشـﮥ تازه را با بيژن در ميان نهاد و گفت در دو روزه راه دشتي است خرم و نزه كه جويش پر گلاب و زمينش چون پرنيان و هوايش مشكبو است. هر سال در اين هنگام جشني برپا مي شود, پريچهرگان به شادي مي نشينند منيژه دختر افراسياب در ميانشان چون آفتاب تابان مي ‌درخشد.

زند خيمه آنگه بر آن مرغزار
ابا صد كنيزك همه چون نگار
همه دخت تركان پوشيده روي
همه سرو قد و همه مشكبوي
همه رخ پر از گل همه چشم خواب
همه لب پر از مي به بوي گلاب 

بهتر آنكه به سوي ايشان بشتابيم و از ميان پريچهرگان چند تني برگزينيم و نزد خسرو باز گرديم. بيژن جوان از اين گفته شاد گشت و به سوي جشنگاه روان شد.

  پس از يك روز راه به مرغزار فرود آمدند و دو روز در آنجا به شادي گذراندند.
  از سوي ديگر منيژه با صد كنيزك ماهرو به دشت رسيد و بساط جشن را گسترد.
  چهل عماري از سيم وزر با ساز و عشرت آماده بود. جشن و سرور و غوغا بر پا گشت.
  همينكه گرگين از ورود عروس دشت آگاه شد داستان را به بيژن گفت و از رامش و جشن ياد كرد. بيژن عزم كرد كه پيشتر رود تا آئين جشن تورانيان را از نزديك ببيند و پريرويان را بهتر بنگرد. از گنجور كلاه شاهانه وطوق كيخسروي خواست و خود را به نيكو و جهي آراست و بر اسب نشست و خود را شتابان به دشت رسانيد و در پناه سروي جا گرفت تا از گزند آفتاب در امان ماند. همه جا پر از آواي رود و سرود بود و پريرويان دشت و دمن را از زيبائي خرم گردانيده بودند بيژن از اسب به زير آمد و پنهاني به ايشان نگريست و از ديدن منيژه صبر و هوش از كف داد. منيژه هم چون زير سرو بن بيژن را ديد با كلاه شاهانه و ديباي رومي و رخساري چون سهيل يمن درخشان, مهرش بجنبيد و دايه را شتابان فرستاد تا ببيند كيست و چگونه به آن ديار قدم گذارده و از بهر چه كار آمده است.

بگويش كه تو مردمي يا پري
برين جشنگه بر همي بگذري
نديديم هرگز چو تو ماهروي
چه نامي تو و از كجائي بگوي

  دايه بشتاب خود را به بيژن رساند و پيام بانوي خود را به او داد. رخسار بيژن چون گل شكفت و گفت: من بيژن پسر گيوم و به جنگ گراز آمده ‌ام, سرهاشان بريدم تا نزد شاه ببرم. اكنون كه در اين دشت آراسته بزمگهي چنان ديدم عزم بازگشت برگردانيدم.

مگر چهرﮤ دخت افراسياب
نمايد مرا بخت فرخ به خواب

  به دايه و عده‌ ها داد و جامـﮥ شاهانه و جام گوهر نگار به او بخشيد تا در اين كار ياريش كند.
  دايه اين راز را با منيژه باز گفت. منيژه همان دم پاسخ فرستاد:

گر آئي خرامان به نزديك من
برافروزي اين جان تاريك من
به ديدار تو چشم روشن كنم
در و دشت و خرگاه گلشن كنم

  ديگر جاي سخني باقي نماند‌, بيژن پياده به پرده سرا شتافت. منيژه او را در بر گرفت و از راه و كار او و جنگ‌ گراز پرسيد. پس از آن پايش را به مشك و گلاب شستند و خوردني خواستند و بساط طرب آراستند. سه روز و سه شب در آن سراپردﮤ آراسته به ياقوت و زر و مشك و عنبر شاديها كردند و مستي‌ ها نمودند. روز چهارم كه منيژه آهنگ بازگشت به كاخ كرد و از ديدار بيژن نتوانست چشم بپوشد, به پرستاران فرمود تا داروي بيهوشي در جامش ريختند و با شراب آميختند؛ بيژن چون خورد مست شد و مدهوش افتاد. در عماري خوابگاهي آغشته به مشك و گلاب ساختند و او را در آن خواباندند و چون نزديك شهر رسيدند خفته را به چادري پوشاندند و در تاريكي شب نهفته به كاخ در آوردند و چون داروي هوشياري به گوشش ريختند, بيدار گشت و خود را در آغوش نگار سيمبر يافت. از اين كه ناگهان خود را در كاخ افراسياب گرفتار ديد و رهائي را دشوار يافت بر مكر و فسون گرگين آگاه گشت و بر او نفرين ‌ها فرستاد, اما منيژه به دلداريش برخاست و جام مي‌ به دستش داد و گفت:
بخورمي مخور هيچ اندوه و غم

كه از غم فزوني نيابد نه كم
اگر شاه يابد زكارت خبر
كنم جان شيرين به پيشت سپر

  چندي برين منوال با پريچهرگان و گلرخان شب و روز را به شادي گذراندند تا آنكه دربان از اين راز آگاه گشت و از ترس جان

بيامد بر شاه توران بگفت
كه دخترت از ايران گزيدست جفت
افراسياب از اين سخن چون بيد در برابر باد برخود لرزيد و خون از ديدگان فرو ريخت و از داشتن چنين دختري تأسف خورد.
كرا از پس پرده دختر بود
اگر تاج دارد بد اختر بود
كرا دختر آيد بجاي پسر
به از گور داماد نايد ببر

  پس از آن به گرسيوز فرمان داد كه نخست با سواران گرد كاخ را فرا گيرند و سپس بيژن را دست بسته به درگاه بكشانند.
  گرسيوز به كاخ منيژه رسيد و صداي چنگ و بانگ نوش و ساز به گوشش آمد, سواران را به گرد در و بام برگماشت و خود به ميان خانه جست و چون بيژن را ميان زنان نشسته ديد كه لب بر مي‌ سرخ نهاده و به شادي مشغول است خون در تنش بجوش آمد و خروشيد كه, ناپاك مرد

فتادي به چنگال شير ژيان
كجا برد خواهي تو جان زين ميان

  بيژن كه خود را بي سلاح ديد بر خود پيچيد و خنجري كه هميشه در موزه پنهان داشت بيرون كشيد و آهنگ جنگ كرد و او را به خون ريختن تهديد نمود. گرسيوز كه چنان ديد سوگند خورد كه آزارش نرساند, با زبان چرب و نرم خنجر از كفش جدا كرد و با مكر و فسون دست بسته نزد افراسيابش برد. شاه از او بازخواست كرد و علت آمدنش را به سرزمين توران جويا شد. بيژن پاسخ داد كه: من با ميل و آرزو به اين سرزمين نيامدم و در اين كار گناهي نكرده ‌ام, به جنگ گراز آمدم و به دنبال باز گمشده ‌اي براه افتادم و در سايـﮥ سروي بخواب رفتم, در اين هنگام پري بر سر من بال گسترد و مرا خفته ببر گرفت و از اسبم جدا كرد.
  در اين ميان لشكر دختر شاه از دور رسيد. پري از اهرمن ياد كرد و ناگهان مرا در عماري آن خوب چهر نشاند و بر او هم فسوني خواند تا به ايوان رسيدم از خواب بيدار نشدم.

گناهي مرا اندرين بوده نيست
منيژه بدين كار آلوده نيست
پري بيگمان بخت برگشته بود
كه بر من همي جادو آزمود

  افراسياب سخنان او را دروغ شمرد و گفت مي ‌خواهي با اين مكر و فريب بر توران زمين دست يابي و سرها را بر خاك افكني. بيژن گفت كه اي شهريار پهلوانان با شمشير و تير و كمان به جنگ مي‌ روند من چگونه دست بسته و برهنه بي ‌سلاح مي ‌توانم دلاوري بكنم, اگر شاه مي خواهد دلاوري مرا ببيند دستور دهد تا اسب و گرز دردست من بگذارند. اگر از هزاران ترك يكي از زنده بگذارم پهلوانم نخوانند.

  افراسياب از اين گفته سخت خشمگين شد و دستور داد او را زنده در گذرگاه عام به دار مكافات بياويزند. بيژن چون از درگاه افراسياب بيرون كشيده شد اشك از چشم روان كرد و بر مرگ خود تأسف خورد, از دوري وطن و بزرگان و خويشان ناليد و به ياد صبا پيامها فرستاد:

ايا باد بگذر به ايران زمين
پيامي زمن بر به شاه گزين
به گردان ايران رسانم خبر
وز آنجا به زابلستان برگذر
به رستم رسان زود از من خبر
بدان تا ببندد به كينم كمر
بگويش كه بيژن بسختي درست
تنش زير چنگال شير نرست
به گرگين بگو اي يل سست راي
چه گوئي تو بامن به ديگر سراي

  بدين ترتيب بيژن دل از جان برگرفت و مرك را در برابر چشم ديد.
از قضا پيران دلير از راهي كه بيژن را به مكافات مي رساندند گذر كرد و تركان كمربسته را ديد كه داري بر پا كرده و كمند بلندي از آن فرو هشته اند, چون پرسيد دانست كه براي بيژن است. بشتاب خودرا به او رساند. بيژن را ديد, كه برهنه با دستهائي از پشت بسته, دهانش خشك و بيرنك بر جاي مانده است. از چگونگي حال پرسيد. بيژن سراسر داستان را نقل كرد. پيران را دل بر او سوخت و دستور داد تا دژخيمان كمي تأمل كنند و دست از مكافات بدارند و شتابان به در گاه شاه آمد, دست بر سينه نهاد و پس از ستايش و زمين بوسي , بخشودگي بيژن را خواستار شد.
  افراسياب از بدنامي خويش و رسوائي كه پديد آمده بود گله ها كرد:

نبيني كزين بي هنر دخترم
چه رسوائي آمد به پيران سرم
همه نام پوشيده رويان من
ز پرده بگسترد بر انجمن
كزين ننگ تا جاودان بر درم
بخندد همه كشور و لشكرم

  سرانجام افراسياب پس از درخواستهاي پياپي پيران راضي گشت كه بيژن را به بند گران ببندند و به زندان افكنند و به گرسيوز دستور داد كه سراپايش را به آهن و زنجير ببندند و با مسمارهاي گران محكم گردانند و نگون به چاه بيفكنند تا از خورشيد و ماه بي‌ بهره گردد و سنگ اكوان ديو را با پيلان بياورند و سر چاه را محكم بپوشانند تا به زاري زار بميرد, سپس به ايوان منيژه برود و آن دختر ننگين را برهنه بي تاج و تخت تا نزديك چاه بكشاند تا آنكه را در درگاه ديده است در چاه ببيند و با او به زاري بميرد.

 گرسيوز چنان كرد و منيژه را برهنه پاي و گشاده سر تا چاه كشاند و به درد و اندوه واگذاشت. منيژه با اشك خونين در دشت و بيابان سرگردان ماند. پس از آن روزهاي دراز از هر در نان گرد مي‌كرد و شبانگاه از سوراخ چاه به پائين مي ‌انداخت و زار مي گريست.

شب و روز با ناله و آه بود
هميشه نگهبان آن چاه بود

 از سوي ديگر گرگين يك هفته در انتظار بيژن ماند و چون خبري از او نيافت پويان به جستنش شتافت و هر چه گشت گم كرده را نيافت, از بدانديشي دربارﮤ يار خود پشيمان گشت و چون به جايگاهي كه بيژن از او جدا شده بود رسيد, اسبش را گسسته لگام و نگون زين يافت, دانست كه بر بيژن گزندي رسيده است. با دلي از كردﮤ خودپشيمان به ايران بازگشت. گيو به پيشبازش شتافت تا از حال بيژن خواستار شود. چون اسب بيژن را ديد و از او نشاني نيافت مدهوش بر زمين افتاد, جامع بر تن دريد و موي كند و خاك بر سر ريخت و ناله كرد:

به گيتي مرا خود يكي پور بود
همم پور و هم پاك دستور بود
از اين نامداران همو بود و بس
چه انده گسار و چه فرياد رس
كنون بخت بد كردش از من جدا
چنين مانده ‌ام در دم اژدها

  گرگين ناچار به دروغ متوسل شد كه با گرازان چون شير جنگيديم و همه را برخاك افكنديم و دندانهايشان به مسمار كنديم و شادان و نخجير جويان عزم بازگشت كرديم, در راه به گوري برخورديم. بيژن شبرنگ را به دنبال گور برانگيخت و همينكه كمندبه گردنش افكند گور دوان از برابر چشمش گريخت و بيژن و شكار هر دو نا پديد شدند. در همـﮥ دشت و كوه تا ختم و از بيژن نشاني نيافتم, گيو اين سخن را راست نشمرد گريان با او نزد شاه رفت و پاسخ گرگين را باز گفت. گرگين به درگاه آمد و دندانهاي گراز بر تخت نهاد و در برابر پرسش شاه جوابهاي ياوه و ناسازگار گفت.

  شاه فرمود تا بندش كردند و زبان به دلداري گيو گشود و گفت: سواران از هر طرف مي‌فرستم تا از بيژن آگهي يابند و اگر خبري نشد شكيبا باش تا همينكه ماه فروردين رسيد و باغ از گل شاد گشت و زمين چادر سبز پوشيد جام گيتي نماي را خواهم خواست كه همـﮥ هفت كشور در آن نمودار است, در آن مي‌نگرم و به جايگاه بيژن پي مي‌برم و ترا از آن مي آگاهانم.

بگويم ترا هر كجا بيژن است
به جام اين سخن مرمرا روشن است
گيو با دل شاد از بارگاه بيرون آمد و به اطراف كس فرستاد, همـﮥ شهر ارمان و توران را گشتند و نشاني از بيژن نيافتند.

  همينكه نوروز خرم فرا رسيد گيو با چهرﮤ زرد و دل پر درد به درگاه آمد و داستان جام را بياد آورد. شهريار جام گوهر نگار را پيش خواست و قباي رومي ببر كرد و پيش جهان آفرين ناليد و فرياد خواست و پس به جام نگريست و هفت كشور و مهر و ماه و ناهيد و تير و همـﮥ ستارگان و بودنيها در آن نمودار شد. هر هفت كشور را از نظر گذراند تا به توران رسيد, ناگهان بيژن را در چاهي به بند گران بسته يافت كه دختري از نژاد بزرگان به غمخواريش كمر بسته است. پس روي به گيو كرد و زنده بودن بيژن را مژده داد.

ز بس رنج و سختي و تيمار اوي
پر از درد گشتم من از كار اوي
زپيوند و خويشان شده نا اميد
گدازان و لزان چو يك شاخ بيد
چو ابر بهران به بارندگي
همي مرگ جويد بدان زندگي

 جز رستم كسي را براي رهائي بيژن شايسته نديدند. كيسخر فرمود تا نامه اي نوشتند و گيو را روانـﮥ زابلستان كرد, گيو شتابان دو روزه راه را يكروز سپرد و به زابلستان رسيد. رستم چون از داستان آگاه گشت از بهر بيژن زار خروشيد و خون از ديده باريد زيرا كه از دير باز با گيو خويشاوندي داشت, زن گيو دختر رستم و بيژن نوادﮤ او بود و رستم خواهر گيو را هم به زني داشت. به گيو گفت: زين از رخش بر نمي ‌دارم مگر آنگاه كه دست بيژن رادر دست بگيرم و بندش را بسوئي بيفكنم. پس از آنكه چند روز به شادي و رامش نشستند نزد كيخسرو شتافتند. كيخسرو براي رستم جشن شاهانه‌ اي ترتيب داد و فرمود تا در باغ گشادند و تاج زرين و تخت او را به زير سايـﮥ گلي نهادند:

درختي زدند از بر گاه شاه
كجا سايه گسترد بر تاج و گاه
تنش سيم و شاخش زياقوت زر
برو گونه گون خوشهاي گهر
عقيق و زير جد همه برگ و بار
فرو هشته از شاخ چون گوشوار

بدو اندرون مشك سوده به مي
همه پيكرش سفته برسان ني
بفرمود تا رستم آمد به تخت
نشست از بر گاه زير درخت

  كيخسرو پس از آن از كار بيژن با او سخن گفت و چارﮤ كار را بدست وي دانست. رستم كمر خدمت بر ميان بست و گفت:

گر آيد به مژگانم اندر سنان
نتابم زفرمان خسرو عنان

 گرگين نيز به وساطت رستم مورد بخشش شاهانه قرار گرفت. اما چون كيخسرو از نقشـﮥ لشكر كشي رستم پرسيد پاسخ داد كه اين كار جز با مكر و فريب انجام نگيرد و پنهاني بايد آمادﮤ كار شد تا كسي آگاه نگردد و به جان بيژن زيان نرسد. راه آن است كه به شيوﮤ بازرگانان به سرزمين توران برويم و با شكيب فراوان در آنجا اقامت گزينيم. اكنون سيم و زر و گهر و پوشيدني بسيار لازم است تا هم ببخشيم و هم بفروشيم.
  پس از آن هفت تن از دلاوران و هزار سوار دلير برگزيد و براه افتاد. لشكريان را در مرز ايران گذاشت و خود با هفت پهلوان, همه با لباس بازرگانان به شهر توران روي آوردند. ده شتر بار گوهر و صد شتر جامعـﮥ لشكريان را حمل مي‌كرد, چون به شهر ختن رسيد در راه پيران و يسه را كه از نخجير گاه باز مي‌گشت ديد, جامي پراز گوهر نزدش برد و خود را بازرگاني معرفي كرد كه عزم خريد چارپا و فروش گوهر دارد و از او حمايت خواست و جام پر گهر تقديمش كرد. پيران چون بر آن گوهرها نگريست بر او آفرين كرد و با نوازش بسيار خانـﮥ خود دعوتش نمود. اما رستم اجازه خواست كه جاي ديگري بيرون شهر برگزيند, پيران وعده كرد كه پاسبانان براي نگاهداري مال التجاره ‌اش برگمارد. رستم خانه اي گزيد و مدتي در آن اقامت كرد, از گوشه و كنار براي خريد ديبا و گهر به درگاهش رو نهادند و او مدتها در آن خانه به داد و ستد پرداخت.
روزي منيژه سر و پا برهنه با ديدگان پر اشك نزد رستم شتافت و پس از ثنا و دعا, با زاري و آه پرسيد: اي بازرگان جوانمرد كه از ايران آمده اي بگو كه از شاه و پهلوانان, از گيو و گودرز چه آگاهي داري, هيچ نشنيده اي كه از بيژن خبري به ايران رسيده باشد و پدرش چاره گر بجويد آيا نشنيده اند كه پسرشان در چاه, در بندگران گرفتار است؟
  رستم ابتدا بر اين گفته ها گمان بد برد و خود را بظاهر خشمگين ساخت و گفت: نه خسرو مي شناسم و نه گيو و گودرز را , اصلاً در شهري كه كيخسرو است, اقامت ندارم.
  اما چون گريه و زاري دختر را ديد, خوردني پيشش نهاد و يكايك پرسشهائي كرد, منيژه داستان بيژن و گرفتاريش را در آن چاه ژرف نقل كرد و خود را معرفي نمود:

منيژه منم دخت افراسياب
برهنه نديده تنم آفتاب
كنون ديده پر خون و دل پر ز درد
ازين در بدان در دور خساره زرد
همي نان كشكين فراز آورم
چنين راند ايزد قضا بر سرم
براي يكي بيژن شور بخت
فتادم ز تاج و فتادم زتخت

 و در خواست كرد كه اگر به ايران گذارش افتد و در دادگاه شاه گيو و رستم را ببيند, آنها را از حال بيژن آگاه سازد. رستم دستور داد تا خورشهاي بسيار آوردند و از جمله مرغ برياني در نان پيچيد و در درونش انگشتري جاي داد و گفت اينها را به چاه ببر و به آن بيچاره بده. منيژه دوان آمد و بستـﮥ غذا را به درون چاه انداخت. بيژن از ديدن آنهمه غذاهاي گوناگون متعجب گشت و از منيژه پرسيد كه آنها را از كجا بدست آورده است. منيژه پاسخ داد كه بازرگاني گرانمايه از بهر داد و ستد از ايران رسيده و اين خورشها را برايت فرستاده است.
  بيژن چون دست برد ناگهان چشمش به انگشتري افتاد كه مهر پيروزﮤ رستم بر آن نقش بسته است. از ديدن آن خندﮤ بلند سر داد چنانكه منيژه از سر چاه شنيد و با تعجب گفت:

چگونه گشادي به خنده دو لب
كه شب روز بيني همي روز و شب

 بيژن پس از آنكه اورا به وفادراي سوگند داد راز را بر او فاش نمود و گفت كه آن گوهر فروش كه مرغ بريان داد به خاطر من به توران زمين آمده است. برو از او بپرس كه آيا خداوند رخش است.
  منيژه شتابان نزد رستم آمد و پيام بيژن را رساند. رستم چون دانست كه بيژن راز را با دختر در ميان نهاده است خود را شناساند و گفت: برو همينكه هوا تيره شد و شب از چنگ خورشيد رهائي يافت برسر چاه آتش بلندي بر افروز تا به آن نشانه به سوي چاه بشتابم . منيژه بازگشت و به جمع آوري هيزم شتافت.

منيژه به هيزم شتابيد سخت
چو مرغان بر آمد به شاخ درخت
چو از چشم, خورشيد شد نا پديد
شب تيره بر كوه لشكر كشيد
منيژه بشد آتشي برفروخت
كه چشم شب قيرگون را بسوخت

  رستم زره پوشيد و خدا را نيايش كرد و با گردان روي به سوي چاه آورد هفت پهلوان هرچه كردند نتوانستند سنگ را بجنبانند, سرانجام رستم از اسب بزير آمد.

زيزدان زور آفرين زور خواست
بزد دست و آن سنگ برداشت راست
بينداخت بر بيشـﮥ شهر چين
بلرزيد از آن سنگ روي زمين

  پس كمندي انداخت و پس از آنكه او را به بخشايش گرگين واداشت از چاه بيرونش كشيد.

برهنه تن و مو و ناخن دراز
گدازنده از درد و رنج و نياز
همه تن پر از خون و رخسار زرد
از آن بند و زنجير زنگار خورد

  سپس همگي به خانه شتافتند و پس از شست و شوي, شترها را بار كردند و اسبها را آمادﮤ رفتن ساختند. رستم منيژه را با دلاوران از پيش فرستاد و خود با بيژن و سپاهيان به جنگ افراسياب پرداخت و پس از شكست او با اسيران بسيار به ايران بازگشتند. پهلوانان ايران چون خبر بازگشت رستم و بيژن را شنيدند به استقبال شتافتند و آنها را به درگاه كيخسرو آوردند. رستم دست بيژن را گرفت و به شاه سپرد, شاه بر تخت نشست و فرمود تا بيژن به پيشش آمد و از رنج و تيمار و زندان و روزگار سخت و دختر تيره روز سخن گفت. شاه:

بفرمود صد جامه ديباي روم
همه پيكرش گوهر و زرش بوم
يكي تاج و ده بدره دينار نيز
پرستنده و فروش هرگونه چيز
به بيژن بفرمود كاين خواسته
ببر پيش دخت روان كاسته
بر نجش مفرساي و سردش مگوي
نگر تا چه آوردي او را به روي
تو با او جهان را به شادي گذار
نگه كن برين گردش روزگار

داستان كهن ايراني

شيخ صنعان

« فریدالدین عطار نیشابوری »



گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن
شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

 شيخ صنعان پير صاحب كمال و پيشواري مردم زمان خويش بودو قريب پنجاه سال در كعبه اقامت داشت. هر كس به حلقـﮥ ارادت او در مي‌آمد از رياضت و عبادت نمي‌آسود. شيخ خود نيز هيچ سّنتي را فرو نمي ‌گذاشت و نماز و روزﮤ بيحد بجا مي ‌آورد. پنجاه بار حج كرده و در كشف ‌اسرار به مقام كرامت رسيده بود.

هر كه بيماري و سستي يافتي
از دم او تندرستي يافتي
پيشواياني كه در پيش آمدند
پيش او از خويش بيخويش آمدند

 چنان اتفاق افتاد كه شيخ چندين شب در خواب ديد كه از كعبه گذارش به روم افتاده و در برابر بتي سجده مي ‌كند. از اين خواب آشفته گشت و دانست كه راه دشواري در پيش دارد كه جان بدر بردن از آن آسان نيست. انديشيد كه اگر به هنگام در اين بيراهه قدم نهد راه تاريك بر وي روشن گردد و اگر سستي كند هميشه در عقوبت و شكنجه خواهد ماند. آخر الامر به رفتن مصمم گشت و مطلب را با مريدان در ميان گذاشت و گفت بايد زودتر قدم در راه بنهم و عزم سفر روم كنم تا تعبير خوابم معلوم گردد. ياران در سفر با وي همراه گشتند و به خذاك روم قدم گذاشتند و همه جا سير مي‌كردند تا ناگهان در ايواني دختر ترسائي ديدند چون آفتاب درخشان:

هر دو چشمش فتنـﮥ عشاق بود
هر دو ابرويش بخوبي طاق بود
روي او از زير زلف تابدار
بود آتش پاره ‌اي بس آبدار
هركه سوي چشم او تشنه شدي
در دلش هر مژه چون دشنه شدي
چاه سيمتن بر زنخدان داشت او
همچو عيسي بر سخن جان داشت او

 دختر جون نقاب سياه از چهره برگرفت آتش به جان شيخ انداخت و عشقش چنان او را از پا در آورد كه هر چه داشت سر بسر از دست داد. حتي ايمان و عافيت فروخت و رسوائي خريد. عشق بحّدي بر وجودش چيره شد كه از دل و جان نيز بيزار گشت.

 چون مريدان, او را به
اين حال زار ديدند حيران و سرگردان بر جاي ماندند و از پي چارﮤ كار برآمدند. اما چون قضا كار خود كرده بود هيچ پندي اثر نداشت و هيچ داروئي دردش را درمان نمي ‌كرد. تا شب همچنان چشم بر ايوان دوخته و دهان باز مانده باقي ماند. شب نه يك دم بخواب رفت و نه قرار گرفت. از عشق به خود مي ‌پيچيد و زار مي ‌ناليد.

گفت يارب امشبم را روز نيست
شمع گردون را همانا سوز نيست
در رياضت بوده ‌ام شبها بسي
خود نشان ندهد چنين شبها كسي
همچو شمع ازتف و سوزم مي ‌كشند
شب همي سوزند و روزم مي‌ كشند

 شب چنان به نظرش دراز مي ‌آمد كه گوئي روز قيامت است يا خورشيد تا ابد غروب كرده است. نه صبري داشت تا درد را هموار كند و نه عقلي كه او را به حال خويش برگرداند؛ نه پائي كه به كوي يار رود و نه ياري كه دستش گيرد:

رفت عقل و رفت صبر و رفت يار
اين چه دردست اين چه عشقست اين چه كار؟

 مريدان به گردش جمع شدند و به دلداريش زبان گشودند و هر يك راهي پيش پايش گذاردند. اما شيخ با استادي به هر يك جواب مي‌گفت:

همنشيني گفت اي شيخ كبار
خيز و اين وسواس را غسلي برآر
شيخ گفتا امشب از خون جگر
كرده ‌ام صدبار غسل اي بيخبر
آن دگر گفتا كه تسبيحت كجاست
كي شود كار تو بي تسبيح راست
گفت آن را من بيفكندم زدست
تا توانم برميان زنار بست
آن دگر گفتا پشيمانيت نيست
يك نفس درد مسلمانيت نيست
گفت كس نبود پشيمان بيش از اين
كه چرا عاشق نگشتم پيش از اين
آن دگر گفتش كه ديوت راه زد
تير خذلان بر دلت ناگاه زد
گفت ديوي كو ره ما مي ‌زند
گو بزن, الحق كه زيبا مي ‌زند
آن دگر گفتا كه با ياران بساز
تا شويم امشب به سوي كعبه باز
گفت اگر كعبه نباشد دير هست
هوشيار كعبه شد در دير مست

 چون هيچ سخن در او كارگر نيامد ياران به تيمارش تن در دادند و با دلي خونين به انتظار حادثه نشستند.
  روز ديگر شيخ معتكف كوي يار شد و با سگان كويش همطراز گشت و از اندوه چون موي باريك شد. عاقبت از درد عشق بيمار گشت و سر از آن آستان بر نگرفت و آنقدر خاك كويش را بستر و بالين ساخت تا دختر از رازش آگاه شد و گفت «اي شيخ كجا ديده‌ اي كه زاهدان در كوي ترسايان مقيم شوند؟ از اين كار درگذر كه ديوانگي بار مي ‌آورد.» شيخ گفت: «ناز و تكبر به يك سو نه كه عشقم سرسري نيست‌, يا دلم را باز ده يا فرمان ده تا جان بيفشانم‌.

روي بر خاك درت جان مي ‌دهم
جان به نرخ روز ارزان مي ‌دهم
چند نالم بر درت در باز كن
يكدمم با خويشتن دمساز كن
گرچه همچون سايه ‌ام از اضطراب
درجهم از روزنت چون آفتاب

 دختر با سختي پاسخ داد كه: «اي پير خرف گشته! شرم دار كه هنگام كفن و كافور تست, نه زمان عشق ورزي! با اين نفس سرد چگونه دمسازي مي‌ كني و با اين پيري عشق بازي؟» شيخ از سرزنش دختر دل از جاي نبرد و همچنان با او از غم عشق سخن راند. دختر گفت اگر راستي در اين كار ايستاده‌ اي نخست بايد دست از اسلام بشويي تا همرنگ يار خويش بشوي. چون شيخ به اين كار تن در داد دختر او را به قبول چهار چيز دعوت كرد: از او خواست كه پيش بت سجده كند و قرآن را بسوزاند و خمر بخورد و چشم از ايمان بربندد. اما شيخ يكي از چهار را اختيار كرد, و ميخوارگي را برگزيد و از سه ديگر سرباز زد. دختر او را به دير برد و جام مي‌ به دستش داد. شيخ كه مجلس را تازه ديد و حسن ميزبان را بي‌ اندازه, عقل از كف داد و جام مي‌ از دست يار گرفت و نوش كرد. عشق و شراب چنان او را بيخود كرد كه هر چه مي ‌دانست از مسائل دين و آيات قرآن از ياد برد و جز عشق دلبر چيزي در وجودش باقي نماند و چون بكلي بيخويش گشت و از دست رفت خواست تا دستي برگردن يار بيفكند. دختر او را از خويش راند و گفت: «عاشقي را كفر بايد پايدار.» اگر در عشقم پايداري بايد كيش كافران را اختيار كني تا بتواني دست در گردنم بيندازي و اگر اقتدا نكني اين عصا و اين ردا.
شيخ كه عشق جوان و مي ‌كهنه او را در كار آورده بود چنان شيدا و مست گشته و طاقت از دست داده بود كه يكبارگي به بت پرستي تن در داد و حاضر شد پيش بت مصحف بسوزاند.

دخترش گفت اين زمان شاه مني
لايق ديدار و همراه مني


 ترسايان از اينكه چنان زاهد و سالكي را به طريق خويش آوردند خشنود گشتند او را به دير خويش رهبري كردند و زنار بر ميانش بستند. شيخ يكباره خرقه را آتش زد و كعبه و شيخي را فراموش كرد. عشق ترسازاده ايمانش را پاك شست و به بت پرستيدنش و واداشت و چون همه چيز را از دست داد روي به دختر آورد و گفت:

« خمر خوردم بت پرستيدم زعشق
كس نديدست آنچه من ديدم ز عشق

قريب پنجاه سال راه روشن در پيش چشم داشتم و درياي راز در دلم موج مي ‌زد تا عشق تو خرقه بر تنم گسست و زنار بر ميانم بست. اكنون تا چند مرا در جدائي خواهي داشت؟
  دختر گفت: «آنچه گفتي راست است. اما اي پير دلداده! مي داني كه كابين من گران است و تو فقيري. اگر وصل مرا مي ‌خواهي بايد سيم و زر فراوان بياري و چون زر نداري, نفقه ‌اي بستان و سرخويش ‌گير و مردانه, بار عشق مرا به دوش بكش»
  شيخ گفت: «اي سيمبر سرو قد! چه نيكو به عهد خويش وفا مي ‌كني! هر دم بنوعي از خويش مي رانيم و سنگي پيش پايم مي نهي. چه خونها از عشقت خوردم و چه چيزها در راهت از دست دادم. همـﮥ ياران از من روي برگرداندند و دشمن جانم شدند:
توچنين, ايشان چنان, من چون كنم
چون نه دل باشد نه جان, من چون كنم »
دل دختر بر او سوخت و گفت حال كه سيم و زر نداري بايد يك سال تمام خوكباني مرا اختيار كني تا پس از آن عمر را بشادي بگذرانيم. شيخ از اين فرمان هم سر نتافت و خوكباني پيش گرفت. ياران چون اين شنيدند مات و حيران شدند و از ياريش رو برگرداندند و عزم كعبه كردند. از آن ميان كسي نزد شيخ شتافت و گفت: «فرمان تو چيست؟ يا از اين راه برگرد و با ما عزم سفركن يا ما نيز چون تو ترسايي گزينيم و زنار بر ميان بنديم يا چون نتوانيم ترا در چنين حال ببينيم از تو بگريزيم و معتكف كعبه شويم.» شيخ گفت «تا جان در بدن دارم از عشق ترسا دختر برنگردم و چون شما خود اسير اين دام نگشته ‌ايد و از رنج دلم آگاه نيستيد همدمي نتوانيد كرد. اي رفيقان عزيز! به كعبه برگرديد و به آنها كه از حال ما بپرسند بگوييد كه شيخ با چشم خونين و دل زهر آگين عقل و دين و شيخي از دست داد و اسير حلقـﮥ زلف ترسا دختري گشت.» اين سخن گفت و از دوستان روي برتافت و نزد خوكان شتافت.
ياران با جان سوخته و تن گداخته به كعبه بازگشتند. شيخ در كعبه ياري شفيق داشت كه بهنگام سفر او حاضر نبود. چون برگشت و جاي از شيخ خالي ديد حال او را از مريدان پرسيد. ايشان آنچه ديده بودند, از عشق او به دختر ترسا و زنار بستن و خمر خوردن و بت پرستيدن و خوكباني كردن, حكايت كردند. چون مريد آن قصه را تمامي شنيد زاري در گرفت و ياران را سرزنش كرد كه:
  « شرمتان باد از اين وفاداري! چه شد كه به آساني دست از او برداشتيد و تنهايش گذاشتيد و چون او را در كام نهنگ ديديد جمله از او گريختيد. آيين حق ‌شناسي آن بود كه جمله زنار مي بستيد و غير ترسايي چيزي اختيار نمي كرديد.» ياران گفتند: «چنان كرديم, اما چون شيخ از ياري ما سودي نديد صلاح خود را در آن دانست كه از ما جدا شود و همه را به كعبه برگرداند.» مريد گفت: «بايستي به درگاه حق ملتزم شويد و شب و روز براي شيخ شفاعت كنيد. »
آخر الامر جملگي بسوي روم عزيمت كردند و پنهان معتكف در گاه حق گشتند و شب و روز گريستند تا چهل روز نه خواب داشتند و نه پرواي نان و آب، تا از تضرع بسيارشان شوري در فلك افتاد و تير دعايشان به هدف رسيد و جهان كشف بر مريد يكباره آشكار شد و بر وي الهام گشت كه شيخ گمراه از بند خلاصي يافته و گرد و غبار سياه از پيش راهش برخاسته است. مريد از شادي بيهوش گشت و پس از آن به ياران مژده داد و جمله ‌گريان و دوان عزم ديدار شيخ خوكبان كردند. چون به او رسيدند، ديدند كه خوش و خندان زنار گسسته و دل از ترسائي شسته و از شرم جامه برتن چاك كرده است. جملـﮥ حكمت و اسرار قرآن كه از خاطرش فراموش شده بود به يادش آمد و از جهل و بيچارگي رهائي يافت و چون نيك درخود نگريست سجدﮤ شكر بجا آورد و زار گريست.
  ياران دلداريش دادند و گفتند: «برخيز كه نقاب ابر از چهر ي خورشيد زندگيت برگرفته شد و خدا را شكر كه از ميان درياي سياه راهي روشن پيش پايت گشوده گشت. برخيز و توبه كن كه خدا با چنان گناه عذرت را مي ‌پذيرد.» شيح باز خرقه در بر كرد و با ياران عزم حجاز نمود.


 از سوي ديگر چون دختر ترسا از خواب برخاست نوري چون آفتاب در دلش تابيد و
بدو الهام گشت: «بشتاب و از پي شيخ روان شو و همچنانكه او را از راه بدر بردي راه او را برگزين و همسرش بشو!» اين الهام آتشي در جان دختر افكند و در طلب بيقرارش كرد چنان كه خود را در عالمي ديگر يافت.
عالمي كانجا نشان راه نيست
گنگ بايد شد زبان آگاه نيست
  ناز و نخوت از وجودش رخت بربست و طرب جاي خود را به اندوه داد. نعره زنان و جامع دران ازخانه بيرو رفت و با دلي پردرد از پي شيخ روان گشت. دل از دست داده و عاجز و سرگشته
  مي‌ ناليد و نمي دانست چه راهي در پيش گيرد تا به محبوب برسد.

هر زمان مي گفت با عجز و نياز
كاي كريم راه دان كارساز
عورتي درمانده و بيچاره ‌ام
از ديار و خانمان آواره ام
مرد راه چون تويي را ره زدم
تو مزن بر من كه بي آگه زدم
هرچه كردم بر من مسكين مگير
دين پذيرفتم مرا بي ‌دين مگير

 خبر به شيخ رسيد كه دختر دست از ترسايي برداشته و به راه يزدان آمده است,شيخ چون باد به ياران به سويش باز پس رفت و چون به دختر رسيد او را زرد و رنجور و پا برهنه و جامه بر تن چاك كرده يافت. دختر چون شيخ را ديد يكباره از هوش رفت. شيخ از ديدگان اشك شادي بر چهره فشاند و چون دختر چشم بر وي انداخت خويش را به پايش افكند و راه اسلام خواست.

شيخ او را عرضـه ي اسلام داد
غلغلي در جملـه ي ياران فتاد

 چون ذوق ايمان در دل دختر راه يافت به شيخ گفت: «ديگر طاقت فراق در من نمانده است. از اين خاكدان پر دردسر مي ‌روم و از تو عفو مي طلبم. مرا ببخش.» اين سخن گفت و جان به جانان سپرد.

گشت پنهان آفتابش زير ميغ
جان شيرين زو جدا شد ‌اي دريغ
قطره ‌اي بود او در اين بحر مجاز
سوي درياي حقيقت رفت باز

داستانی از فداکاری و محبت پاک

داستانی از فداکاری و محبت پاک



   درروزگار پیشین دو برادر دهقان در یک دهکده زندگی می کردند و هر یک کشتزاری برای خود  داشت.
  در یکی از سال ها هر دو در مزرعه ی خود گندم بی اندازه فراوان حاصل کرده بودند،روزی که گندم را درو کرده و می خواستند به خانه بیاورندبرادر بزرگ پیش خود فکر کرد که برادرم جوان است و به زودی ازدواج خواهد کرد و خانواده تشکیل خواهد داد من خودم پسرانی دارم که به من کمک می کنند و او کارگر بیگانه را باید اجیر کند.
  در نتیجه ی این فکر شبانگاه به مزرعه خود رفت و سه توبره گندم برداشته در مزرعه برادر کوچکش برروی گندم های او ریخت.
همان شب برادر کوچک نیز چنین فکر کرد و پیش خو د گفت:
  من جوانم و خانواده ندارم و این همه گندم برای من لازم نیست اما برادرم زن و و فرزند دارد.
  او نیز برخاست و به مزرعه رفت و از گندم های خود سه توبره برروی گندم های برادر ریخت.
  پس از چند ساعت در همان شب طوفان و سیل سختی روی داد و باران و تگرگ ، هر جا که گندم در مزرعه ها بود همه را جاروب  و نابود کرد به جز گندم های مزرعه آن دو برادر که از این بلای بزرگ بی صدمه ماندند.
در اینجا دیده می شود که محبت پاک وفداکارانه  ی این دو برادر چگونه پاداش خوب به ایشان بخشید.
 فیض بی پایان خداوند در اثر کردار نیک و محبت بی آلایش دو برادر خود را به این وسیله ی معجزه نما،جلوه گر و نمایان ساخت.
                                                                          « نقل از کتاب ارمغان چهل ساله پارس»
                                                                                             تألیف: عزیز شرقی
  

مقام و جايگاه معلم در فرهنگ اهل بيت(ع)

 

مقام و جايگاه معلم در فرهنگ اهل بيت(ع)

 آموزه‏هايى از روايات اهل بيت عليهم‏السلام در تكريم مقام معلم :

 

  از بهترين امتيازات جامعه بشرى هنر معلمى است. معلم با تعليم و نشرِ علم، انسانها را به سوى كمال و پيشرفت سوق مى‏دهد و عشق و ايمان را بر لوح جان و ضمير پاك انسانها ثبت مى‏كند و نداى فطرت را در فضاى عالم طنين‏انداز مى‏گرداند. در حقيقت تمام ترقيات و كمالات انسانها مديون معلم است. اساسا تعليم و تعلم از نعمتهاى خداوند متعال است كه اول براى انبياء و اوليا و سپس به ديگران ارزانى داشته است.به اين جهت، معلم بودن از ويژگيهاى انبياست. خداوند متعال مى‏فرمايد: "هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الاْءُمِّيِّينَ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُواْ عَلَيْهِمْ ءَايَـتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَـبَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِن كَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِى ضَلَـلٍ مُّبِينٍ "؛ "او كسى است كه در ميان جمعيّت درس نخوانده، رسولى از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها مى‏خواند و آنها را تزكيه مى‏كند و به آنان كتاب (قرآن) و حكمت مى‏آموزد و مسلما پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند. "
   بزرگ ‏ترين معلم جهان بشريت حضرت رسول خاتم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به
اين ويژگى خود افتخار مى‏كرد. آن بزرگوار زمانى كه با دو گروه در مسجد مواجه شد كه گروه اول عبادت مى‏كردند و گروه دوم به آموزش علم مشغول بودند، گروه دوم را كه در محضر استادى علم مى‏آموختند، افضل دانست و فرمود: "اِنَّمَا بُعِثْتُ مَعَلِّما همانا كه من به عنوان معلم مبعوث شده‏ام. "
   آن حضرت چنان براى معلمان و مقام ارجمند آنان ارزش قائل بود كه در
دعاهايش مى‏فرمود: "اللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُعَلِّمِينَ وَاَطِلْ اَعْمارَهُمْ وَبارِكْ لَهُمْ فى كَسْبِهِمْ؛ خداوندا! معلمان را بيامرز و عمر طولانى به آنان عطا فرما و كسب و كارشان را مبارك گردان! "
   آرى، معلمى از خصوصيات انبيا و از صفات محبوب آنان مى‏باشد. در مقام
پاسداشت از تلاشهاى معلمان سخنى بالاتر و زيباتر از كلام مولاى متقيان، حضرت على عليه‏السلام نمى‏توان يافت كه فرمود: "مَنْ عَلَّمَنى حَرْفا فَقَدْ صَيَّرَنى عَبْدا؛ كسى كه به من يك حرف بياموزد، مرا بنده خود كرده است. " البته اين شرافت و فضيلت براى معلم، زمانى ارزشمند است كه بتواند اين موهبت الهى را در وجود خود محقق سازد و با تمام وجود در جهت كمال جامعه به آموزش بپردازد.
   با توجه به سخنان پيش گفته، در اين فرصت، آموزه‏هايى را از روايات
اهل بيت عليهم‏السلام در تكريم مقام معلم به خوانندگان گرامى تقديم مى‏كنيم.

   امام حسين عليه‏السلام و تقدير از معلم

   بدون ترديد هر انسانى فطرتا دوست دارد تا از خدمتگزار خود تقدير كند و
چه خدمتى بالاتر از آموزش علم و دانش به انسان مى‏تواند باشد. در آموزه‏هاى دينى ما براى تقدير از معلم سفارشهاى زيادى شده است و در سيره پيشوايان معصوم عليهم‏السلام اين امر مرسوم و مسلّم بوده است. ابن شهرآشوب در حالات امام حسين عليه‏السلام مى‏نويسد:
  در مدينه معلمى به نام عبد الرحمن سلمى به يكى از فرزندان امام حسين
عليه‏السلام سوره حمد را آموخت. هنگامى كه فرزند گرامى حضرت آن را در نزد وى قرائت كرد، امام بسيار خوشحال شد و معلم را دعوت كرد و به عنوان تقدير و تشكر هزار دينار و هزار حلّه به او پاداش داد. وقتى امام حسين عليه‏السلام به خاطر اين پاداش زياد، مورد اعتراض قرار گرفت، فرمود: "وَاَيْنَ يَقَعُ هذا مِنْ عَطائِهِ يَعْنِى تَعْلِيمِهِ؛ اين پاداش كجا و عطاى او، يعنى آموزش سوره حمد كجا! " آن‏گاه امام حسين عليه‏السلام اين ابيات را يادآور شد كه:
اِذا جادَتِ الدُّنْيا عَلَيْكَ فَجُدْ بِها / عَلَى النّاسِ طُرّا قَبْلَ اَنْ تَتَفَلَّتْ

فَلاَ الْجُودُ يُفْنيها اِذا هِىَ اَقْبَلَتْ / وَلاَالْبُخْلُ يُبْقيها اِذا ما تَوَلَّتْ

   يعنى زمانى كه دنيا چيزى بر تو ببخشد، تو نيز دست عطايت را بر همه
مردم بگشا، قبل از آنكه از دست تو برود! نه بخشش آن را از بين مى‏برد، اگر به تو رو آرد و نه بخل آن را نگه مى‏دارد، اگر دنيا به انسان پشت كند.
   منزلت معلم

از منظر روايات اهل بيت عليهم‏السلام براى مقام معلمى ارزش بسيارى
قرار داده شده است؛ چرا كه او روح و جان افراد را پرورش داده، به سوى رشد و ترقى و تعالى مى‏برد.
حضرت سيد الشهداء عليه‏السلام در يكى از رهنمودهاى حياتبخش خويش
فرمود: "مَنْ دَعا عَبْدا مِنْ ظَلالَةٍ اِلى مَعْرِفَةِ حَقٍّ فَاَجابَهُ كانَ لَهُ الاَْجْرُ كَعِتْقِ نَسَمَةٍ؛ هر كس انسانى را از گمراهى به سوى شناخت حق و حقيقت راهنمايى كند و او نيز پاسخ مثبت دهد، به اندازه آزادى يك بنده پاداش خواهد داشت. "
   امام حسين عليه‏السلام در اين زمينه به مردى كه در محضرش بود، چنين
فرمود: "كدام‏يك از دو كار را بيشتر دوست دارى: مرد ستمگرى مى‏خواهد فرد ناتوانى را به قتل برساند و تو او را يارى مى‏كنى و از دست ظالم نجات مى‏دهى و يا اينكه فرد دگرانديشى كه اعتقادات فاسد دارد و مى‏خواهد يكى از شيعيان ما را كه توانايى دفاع فكرى و عقيدتى از باورهاى خود ندارد، گمراه كند و تو درى از علم و معرفت به روى او مى‏گشايى و آن مستضعف فكرى را يارى مى‏كنى و در مقابل هجوم فرهنگى و عقيدتى تجهيزش مى‏نمايى و او با دلايل محكم و منطقى بر دشمن عقيدتى خود پيروز مى‏شود؟ "
   آن‏گاه در ادامه فرمود: "اين ناتوان فكرى را يارى كردن افضل است؛
چرا كه خداوند متعال فرموده: "وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَآ أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا "؛ "هر كس فردى را زنده كند، مثل اين است كه تمام مردم را زنده كرده است. " يعنى اينكه از كفر به سوى ايمان راهنمايى و ارشادش نمايد. "
   عزيزترين قشر جامعه

   حضرت امير مؤمنان على عليه‏السلام احترام معلم را بر هر قشرى از جامعه
لازم مى‏دانست و به مسلمانان سفارش مى‏كرد كه به پاس خدمات اين گروه ارزشمند در هر مقامى كه باشند، آنان را همانند پدر خود گرامى بدارند و در اين زمينه فرمود: "قُمْ عَنْ مَجْلِسِكَ لاَِبيكَ وَمُعَلِّمِكَ وَلَوْ كُنْتَ اَميرا؛ به پاس گرامى‏داشت پدر و معلم خود به‏پا خيز! گرچه پادشاه باشى. "
   حضرت زين العابدين عليه‏السلام نيز در ضمن شمارش حقوق اقشار مختلف
جامعه، معلمان را از طبقات برتر جامعه قلمداد كرده، به دوستان و شيفتگانش سفارش مى‏كرد كه حقوق معلمان و اساتيد خود را به نحو شايسته‏اى مراعات كنند و در رساله حقوق خود فرمود: "حَقُّ سائِسِكَ بِالْعِلْمِ فَالتَعْظيمُ لَهُ وَالتَّوْقيرُ لِمَجْلِسِهِ وَحُسْنُ الاِْسْتِماعِ اِلَيْهِ؛ حق آموزگار تو اين است كه او را تعظيم كنى و در مجلس محترم بدارى و به نيكويى سخنانش را گوش كنى. "
   در تفسير امام عسكرى عليه‏السلام آمده است: "هنگامى كه به حضرت هادى
عليه‏السلام خبر رسيد يكى از فقهاى شيعه ـ كه در مقام استادى بود ـ با برخى از ناصبيان مناظره كرده و با برهانِ محكم و متقن، باطل بودن ناصبى را اثبات نموده و او را رسوا كرده است،[خيلى خوشحال شد و] هنگامى كه آن استاد فرزانه به حضور امام هادى عليه‏السلام رسيد، امام او را در صدر مجلس به تخت بزرگى كه در آنجا قبلاً نهاده بودند، راهنمايى كرد. اين درحالى بود كه گروهى از علويان و بنى هاشم حضور داشتند و خود امام بر آن تخت ننشست. حضرت آن استاد فقيه را بالا برد و تعظيم كرد تا اينكه بر روى آن تخت نشانيد. "
   تكريم معلم

   يكى از بهترين و مؤثرين‏ترين اقشار اجتماعى، معلمان و اساتيد و مربيان
هستند. همان‏طور كه شمع خود مى‏سوزد و اطرافش را روشن مى‏كند، معلمان دلسوز و وظيفه‏شناس كه دانش‏آموزان و دانشجويان خود را با زحمات شبانه‏روزى به سوى روشنايى و هدايت مى‏برند نيز جامعه را به نور علم و معرفت خويش روشن مى‏سازند. براى همين، شايسته است كه مقام معلمان و مدرسان را همه طبقات، محترم بشمارند.
   از منظر رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مقام سه گروهِ برجسته در
جامعه را به غير از افراد گمراه و منافق كسى ديگر سبك نمى‏شمارد. آن حضرت چنين فرمود: "ثَلاثَةٌ لا يُسْتَخَفُّ بِهِمْ اِلاّ مُنافِقٌ بَيِّنٌ نِفاقُهُ ذُو شَيْبَةٍ فىِ الاِْسْلامِ وَمُعَلِّمُ الْخَيْرِ وَاِمامٌ عادِلٌ؛ از تعظيم و تكريم سه گروه به غير از افراد منافق كه دو رويى آنان بر همگان آشكار است، كسى ديگر سر باز نمى‏زند. اين سه گروه عبارت‏اند از: سالمندى كه مويش را در راه اسلام سفيد كرده، معلم نيكى و پيشواى عادل. "
   در خاطرات آية اللّه حاج شيخ عبد الكريم حائرى، بنيانگذار حوزه علميه قم آمده است
:
در دوران جوانى روزى در جلسه‏اى با حضور عده‏اى از علما كه در ميان
آنان آقا ميرزا محمدتقى شيرازى و شهيد آقا شيخ فضل اللّه نورى نيز ديده مى‏شد، نشسته بوديم. در آن هنگام، پيرمردى ژوليده و لاغراندام كه دستمال مانندى به سر بسته و عبايى وصله‏دار بر دوش گرفته بود، در نهايت سادگى به آن جلسه داخل شد. ميرزا محمدتقى شيرازى فورا بلند شد و با احترام تمام آن پيرمرد را به حضور جمع آورد و در بهترين جاى مجلس نشاند. او با اشاره به آقا شيخ فضل اللّه، از ميرزا پرسيد: ايشان كيست؟ ميرزا گفت: ايشان آقا شيخ فضل اللّه نورى است و او را كاملاً معرفى كرد. پيرمرد روشن‏ضمير گفت: چند سال بعد شيخ فضل اللّه نامى را [به جرم دفاع از اسلام] در تهران بر دار مى‏كشند. او تو نباشى!
سپس نام مرا از ميرزا پرسيد: ميرزا گفت: او آقا شيخ عبد الكريم يزدى
است و از فضلاست. مسئله‏اى از من پرسيد و من چون پاسخ آن را خيلى واضح و پيش پا افتاده مى‏دانستم، نگفتم و سكوت كردم. ميرزاى شيرازى دوم بر من خشم گرفت و شديدا ناراحت شد و خودش پاسخ مسئله را گفت و اضافه كرد كه علما در اين باب اين‏طور مى‏گويند. وقتى بيان ميرزا تمام شد، آن مرد ساده‏پوش خود به صورت ديگر پاسخ را تقرير كرد و ميرزا گفته‏هاى او را نوشت و به او نشان داد و پرسيد: آيا همين گونه فرموديد؟ و او گفت: بلى. سپس به من رو كرد و گفت: چندى بعد پرچم اسلام در قم بر دوش شيخ عبد الكريم نامى به احتزاز در مى‏آيد، او تو نباشى!
   آن‏گاه برخاست و خداحافظى كرد و رفت. ميرزا محمدتقى شيرازى كفش
پيش‏پاى او نهاد و او را بدرقه كرد و چون بازگشت، بر من عصبانى شد كه چرا به او بى‏اعتنايى كردم و توضيح داد كه او معلم اخلاق حوزه‏هاى علميه، آخوند فتحعلى سلطان‏آبادى است.
   معلم، در شعر شهريار

مى‏توان در سايه اش آموختن / گنج عشق جاودان اندوختن
اول از استاد ياد آموختيم / پس سويداى سواد آموختيم
از پدر گر قالب تن يافتيم / از معلم جان روشن يافتيم
اى معلم چون كنم توصيف تو / چون خدا مشكل توان تعريف تو
اى تو كشتى نجات روح ما / اى به طوفان جهالت نوح ما
يك پدر بخشنده آب و گل است / يك پدر روشنگر جان و دل است
ليك اگر پرسى كدامين برترين / آنكه دين آموزد و علم و يقين

  بركات حضور در نزد معلم
 
يكى از مهم‏ترين مصاديق تعظيم معلمان و اساتيد، حضور در كلاس درس آنان است كه انسان علاوه بر اينكه مطالب بسيارى از آنان مى‏آموزد، از آداب و رسوم و اطلاعات غير درسى نيز بهره‏مند مى‏شود؛ افزون بر آن، به مقام دوستان خداوند و ثواب آنچه نزد خداست نيز دست مى‏يابد. در حقيقت آموزه‏هاى معلم، همانند قطرات باران دلهاى تشنه را سيراب و استعدادها را شكوفا مى‏كند. به اين جهت، حضرت عيسى عليه‏السلام به پيروان خود سفارش كرد كه:
يا بَنى اِسْرائيلَ زاحِمُوا الْعُلَماءَ فى مَجالِسِهِمْ وَلَوْ جُثُوّا عَلَى الرُّكَبِ فَاِنَّ اللّهَ يُحْيِىِ الْقُلُوبَ الْمَيْتَةَ بِنُورِ الْحِكْمَةِ كَما يُحْيىِ الاَْرْضَ الْمَيْتَةَ بِوابِلِ الْمَطَرِ؛ اى بنى اسرائيل! در كلاسهاى درس دانشمندان ازدحام كنيد! حتى اگر از تنگى مكان درس ناچار باشيد كه بر روى زانوان بنشينيد؛ چرا كه خداوند متعال با نور دانش و حكمت، دلهاى مرده را زنده مى‏كند؛ همان‏طورى كه زمين مرده [و خشك] را با قطرات باران احيا مى‏كند. "
  
حضور در جلسات دانشمندان و معلمان حكمت چنان در زندگى انسان اثر دارد كه ممكن است در اثر بى‏اعتنايى به آن جلسات، انسان دچار خوارى شود و مورد خشم خداوند قرار گيرد. امام سجاد عليه‏السلام در دعاى سحر به اين نكته ظريف اشاره مى‏كند و در راز و نياز با خداوند اين‏گونه نجوا مى‏كند: "سَيِّدى... لَعَلَّكَ فَقَدْتَنى مِنْ مَجالِسِ الْعُلَماءِ فَخَذَلْتَنى؛ آقاى من!... شايد مرا در مجالس دانشمندان نديدى و به اين خاطر دچار خذلان و خوارى نموده‏اى! "
  
ويژگي هاى معلمان شايسته
در مطالب گذشته رواياتى در مقام و منزلت معلمان شايسته بيان شد. در خاتمه، به برخى از شرايط آنان نيز اشاره مى‏شود
1.
اخلاص
 
امام صادق عليه‏السلام فرمود: "الْمُعَلِّمُ لا يُعَلِّمُ بِالاَْجْرِ وَيَقْبَلُ الْهَدِيَّةَ اِذا اُهْدِىَ اِلَيْهِ؛ معلم به خاطر مزد درس نمى‏دهد، [بلكه براى خدا و با خلوص نيت آموزش مى‏دهد] و هرگاه هديه‏اى به او دادند، آن را مى‏پذيرد. "
2.
عدالت ميان شاگردان
 
پيامبر اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دورترين مردم از خداوند را دو گروه معرفى نمود و در توضيح گروه دوم فرمود: "وَمُعَلِّمُ الصِّبْيانِ لا يُواسى بَيْنَهُمْ وَلا يُراقِبُ اللّهَ فِى الْيَتيمِ؛ و معلم كودكان كه در ميان آنان به عدالت رفتار نمى‏كند و در مورد يتيم، خدا را در نظر نمى‏گيرد. "
3.
تواضع
 
على عليه‏السلام فرمود: "مَنْ تَواضَعَ لِلْمُتَعَلِّمينَ وَذَلَّ لِلْعُلَماءِ سادَ بِعِلْمِهِ؛ هر معلمى كه بر شاگردانش تواضع و فروتنى كند و در برابر دانشمندان خود را كوچك و پايين دست به حساب آورد، با دانش خود به آقايى مى‏رسد. "
4.
عمل به گفته‏هاى خود
 
رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: "در روز قيامت دانشمندان [و معلمان] بد را مى‏آورند و به آتش جهنم مى‏اندازند. يكى از آنان [از شدت عذاب] در داخل آتش به دور خود مى‏چرخد... كسانى كه از او علم آموخته و نجات يافته‏اند، به او مى‏گويند: واى بر تو! ما راه راست را از تو آموختيم و هدايت شديم. چرا تو اينگونه‏اى؟ او پاسخ مى‏دهد: من نسبت به آنچه به شما مى‏آموختم و شما را از آن نهى مى‏كردم، مخالفت كردم. "

 

شش مهارت کلیدی برای یک معلم موفق

شش مهارت کلیدی برای یک معلم موفق



موفق ترین معلمان برخی تکنیک های تدریس را با دیگران درمیان

می گذارند.

دراینجا شش نکته برجسته برای اینکه یک معلم موفق باشيد آورده شده است. هر معلمی می تواند با تمرکزبراین نکات ومهارتهای برجسته ازآنها بهره مند گردد. موفقیت درتدریس، همانند سایر جنبه های زندگی، بسیار به نگرش شما و شیوه های شما بستگی دارد.

1- داشتن حس شوخ طبعی

 شوخ طبعی به شمایاری می رساند تایک معلم موفق بشوید. شوخ طبعی تنش، اضطراب واسترس رااز کلاس می زداید وکلاس رابا نشاط تر می کند وآنها را آماده می کند تا باتوجه بیشتر به معلم گوش فرا دهند. مهمتر ازاین شوخ طبعی به شما این اجازه را می دهد تا زندگی شادی داشته باشید وازشما یک آدم شاد و با نشاط بسازید.

2- نگرش مثبت داشتن(خوش بین بودن)

داشتن نگرش مثبت موهبتی بزرگ درزندگی است. این ویژگی می تواندبسیاری از کاستی های زندگی را مرتفع ساخته وبه ویژه درحرفه ی تدریس شمارا کمک کند. خوش بین بودن سبب می شود تابر مشکلات به راحتی غلبه کنید. مثلاً ممکن است دراولین روزمدرسه دریابید که به جای تدریس جبر(1)، شماجبر(2) درس میدهید.

این یک موقعیت ایده آل نخواهد بود، اما معلمی باداشتن نگرش مثبت می تواند این مسئله را بدون اینکه تأثیر منفی برروی دانش آموزان بگذارد، پشت سرگذارد.

3- انتظارات بزرگ

یک معلم کارآمد انتظارات بزرگ دارد. شماباید طوری برخورد کنید تا متقاعد شوید که دانش آموزان شمامی تواننند تاسطح انتظارات شما ارتقاء یابند. بنابراین شما به آنها اعتماد به نفس می بخشید. این بدان معنا نیست که انتظارات غیرواقع گرایانه بیافرینید. اما انتظارات ما یکی از فاکتورهای کلیدی در کمک کردن به دانش آموزان برای یادگیری وکسب موفقیت می باشد.

4- هماهنگی و سازگاری

به منظورایجاد فضای یادگیری مثبت، دانش آموزان شما باید بدانند باید روزانه چه انتظاراتی ازشما داشته باشند. لازم است شما هماهنگ باشید. این ویژگی سبب می شود تا فضای سالم یادگیری ایجاد شود واحتمال موفقیت شاگردان زیاد می شود. شگفت انگیزخواهد بود که دانش آموزان بتوانند بامعلمان خود سازگار وهماهنگ شوند تا مطالب رااز سطوح سخت تر تاسطوح آسان تر درک نمایند. با این وجود دانش آموزان ازتغیر دائمی قوانین کلاس بیزارند.

5- عدالت/انصاف

بسیاری از معلمان هماهنگی وعدالت رایکی می پندارند. یک معلم هماهنگ روز به روز تغییر نمی کند ویکسان عمل می کند. یک معلم عادل، دانش آموزان را به طور یکسان درموقعیت یکسان درنظر می گیرد. مثلاً دانش آموزان معلم خود را غیرمنصف می دانند اگرمعلمشان بایک گروه از دانش آموزان به طورمتفاوت برخورد کند. این کاملاً بی انصافی است چنانچه معلم با فوتبالیست ها آسان گیری کند ولی بابقیه طور دیگری برخورد کند. دانش آموزان به خوبی این مسائل را درک می کنند بنابراین خیلی باملاحظه وبا دقت باید برخورد شود.

6- انعطاف پذیری

یکی ازویژگی های مهم تدریس این است که پیوسته تغییروتنوع وجود داشته باشد. ایجاد اختلال وقطع روند تدریس بصورت یک امرعادل وجود دارد. بنابراین، یک نگرش انعطاف پذیری داشتن، نه فقط برای کنترل اعصاب معلم، بلکه برای خود دانش آموزان نیز مفیداست. زیرا آنها انتظار دارند که شما باتوجه به موقعیت، تغییراتی ایجاد نمائید وموقعیت را تحت کنترل خود داشته باشید.

روز معلم گرامی باد

معلم:

  تورا سپاس ، تورا که قلم را یارای توصیفت نیست،تو را که برتر از وصف ،برتر از اندیشه و والاتر ازجوهر کلامی،توراکه شکوه و استواری کوه، نرم خویی و زلالی آب،خوروشندگی صاعقه، گرم آفتاب،گستردگی دریاها،ابهام و هیمنه ی بیشه زاران و جنگل های انبوه، سادگی و صافی کویر و پاکی و ملکوت خدا، همه و همه را یک جا در وجود خویش داری، تورا که چون آدم(ع) ، آدمیّتی نو را بنیان می نهی، چون ایوب(ع) مظهر صبرو   استقامتی ،چون ابراهیم (ع) ندای توحید در می دهی، چون عیسی(ع) انسانیّت مرده رازنده می سازی وچون محمّد (ص) صلای صلاح بر می داری و گفتارت قرین وحی خداست.

   اینک ای راهنمای آینده سازان و ای سنگ صبور نسل امروز ،از زحمات بی دریغتان در عرصه ی علم و دانش تشکروقدردانی نموده سال های سرشار از موفقیت و سربلندی را برایتان از خداوند منان آرزومندیم روز زیبای معلم برشمامبارک.