داستانی از فداکاری و محبت پاک



   درروزگار پیشین دو برادر دهقان در یک دهکده زندگی می کردند و هر یک کشتزاری برای خود  داشت.
  در یکی از سال ها هر دو در مزرعه ی خود گندم بی اندازه فراوان حاصل کرده بودند،روزی که گندم را درو کرده و می خواستند به خانه بیاورندبرادر بزرگ پیش خود فکر کرد که برادرم جوان است و به زودی ازدواج خواهد کرد و خانواده تشکیل خواهد داد من خودم پسرانی دارم که به من کمک می کنند و او کارگر بیگانه را باید اجیر کند.
  در نتیجه ی این فکر شبانگاه به مزرعه خود رفت و سه توبره گندم برداشته در مزرعه برادر کوچکش برروی گندم های او ریخت.
همان شب برادر کوچک نیز چنین فکر کرد و پیش خو د گفت:
  من جوانم و خانواده ندارم و این همه گندم برای من لازم نیست اما برادرم زن و و فرزند دارد.
  او نیز برخاست و به مزرعه رفت و از گندم های خود سه توبره برروی گندم های برادر ریخت.
  پس از چند ساعت در همان شب طوفان و سیل سختی روی داد و باران و تگرگ ، هر جا که گندم در مزرعه ها بود همه را جاروب  و نابود کرد به جز گندم های مزرعه آن دو برادر که از این بلای بزرگ بی صدمه ماندند.
در اینجا دیده می شود که محبت پاک وفداکارانه  ی این دو برادر چگونه پاداش خوب به ایشان بخشید.
 فیض بی پایان خداوند در اثر کردار نیک و محبت بی آلایش دو برادر خود را به این وسیله ی معجزه نما،جلوه گر و نمایان ساخت.
                                                                          « نقل از کتاب ارمغان چهل ساله پارس»
                                                                                             تألیف: عزیز شرقی