گرسيوز چنان كرد و منيژه را برهنه پاي و گشاده سر تا چاه كشاند و به درد و اندوه واگذاشت. منيژه با اشك خونين در دشت و بيابان سرگردان ماند. پس از آن روزهاي دراز از هر در نان گرد ميكرد و شبانگاه از سوراخ چاه به پائين مي انداخت و زار مي گريست.
شب و روز با
ناله و آه بود
هميشه نگهبان
آن چاه بود
به گيتي مرا
خود يكي پور بود
همم پور و هم
پاك دستور بود
از اين
نامداران همو بود و بس
چه انده گسار
و چه فرياد رس
كنون بخت بد
كردش از من جدا
چنين مانده ام
در دم اژدها

گرگين ناچار به دروغ متوسل شد كه با گرازان چون شير جنگيديم و همه را برخاك افكنديم و دندانهايشان به مسمار كنديم و شادان و نخجير جويان عزم بازگشت كرديم, در راه به گوري برخورديم. بيژن شبرنگ را به دنبال گور برانگيخت و همينكه كمندبه گردنش افكند گور دوان از برابر چشمش گريخت و بيژن و شكار هر دو نا پديد شدند. در همـﮥ دشت و كوه تا ختم و از بيژن نشاني نيافتم, گيو اين سخن را راست نشمرد گريان با او نزد شاه رفت و پاسخ گرگين را باز گفت. گرگين به درگاه آمد و دندانهاي گراز بر تخت نهاد و در برابر پرسش شاه جوابهاي ياوه و ناسازگار گفت.
شاه فرمود تا بندش كردند و زبان به دلداري گيو گشود و گفت: سواران از هر طرف ميفرستم تا از بيژن آگهي يابند و اگر خبري نشد شكيبا باش تا همينكه ماه فروردين رسيد و باغ از گل شاد گشت و زمين چادر سبز پوشيد جام گيتي نماي را خواهم خواست كه همـﮥ هفت كشور در آن نمودار است, در آن مينگرم و به جايگاه بيژن پي ميبرم و ترا از آن مي آگاهانم.
بگويم ترا هر
كجا بيژن است
به جام اين
سخن مرمرا روشن است
گيو با دل شاد
از بارگاه بيرون آمد و به اطراف كس فرستاد, همـﮥ شهر ارمان و
توران را
گشتند و نشاني از بيژن نيافتند.
ز بس رنج و
سختي و تيمار اوي
پر از درد
گشتم من از كار اوي
زپيوند و
خويشان شده نا اميد
گدازان و لزان
چو يك شاخ بيد
چو ابر بهران
به بارندگي
همي مرگ جويد
بدان زندگي
درختي زدند از
بر گاه شاه
كجا سايه
گسترد بر تاج و گاه
تنش سيم و
شاخش زياقوت زر
برو گونه گون
خوشهاي گهر
عقيق و زير جد
همه برگ و بار
فرو هشته از
شاخ چون گوشوار
بدو اندرون
مشك سوده به مي
همه پيكرش
سفته برسان ني
بفرمود تا
رستم آمد به تخت
نشست از بر
گاه زير درخت
گر آيد به
مژگانم اندر سنان
نتابم زفرمان
خسرو عنان
پس از آن هفت تن از دلاوران و هزار سوار دلير برگزيد و براه افتاد. لشكريان را در مرز ايران گذاشت و خود با هفت پهلوان, همه با لباس بازرگانان به شهر توران روي آوردند. ده شتر بار گوهر و صد شتر جامعـﮥ لشكريان را حمل ميكرد, چون به شهر ختن رسيد در راه پيران و يسه را كه از نخجير گاه باز ميگشت ديد, جامي پراز گوهر نزدش برد و خود را بازرگاني معرفي كرد كه عزم خريد چارپا و فروش گوهر دارد و از او حمايت خواست و جام پر گهر تقديمش كرد. پيران چون بر آن گوهرها نگريست بر او آفرين كرد و با نوازش بسيار خانـﮥ خود دعوتش نمود. اما رستم اجازه خواست كه جاي ديگري بيرون شهر برگزيند, پيران وعده كرد كه پاسبانان براي نگاهداري مال التجاره اش برگمارد. رستم خانه اي گزيد و مدتي در آن اقامت كرد, از گوشه و كنار براي خريد ديبا و گهر به درگاهش رو نهادند و او مدتها در آن خانه به داد و ستد پرداخت.
روزي منيژه سر و پا برهنه با ديدگان پر اشك نزد رستم شتافت و پس از ثنا و دعا, با زاري و آه پرسيد: اي بازرگان جوانمرد كه از ايران آمده اي بگو كه از شاه و پهلوانان, از گيو و گودرز چه آگاهي داري, هيچ نشنيده اي كه از بيژن خبري به ايران رسيده باشد و پدرش چاره گر بجويد آيا نشنيده اند كه پسرشان در چاه, در بندگران گرفتار است؟
رستم ابتدا بر اين گفته ها گمان بد برد و خود را بظاهر خشمگين ساخت و گفت: نه خسرو مي شناسم و نه گيو و گودرز را , اصلاً در شهري كه كيخسرو است, اقامت ندارم.
اما چون گريه و زاري دختر را ديد, خوردني پيشش نهاد و يكايك پرسشهائي كرد, منيژه داستان بيژن و گرفتاريش را در آن چاه ژرف نقل كرد و خود را معرفي نمود:
منيژه منم دخت
افراسياب
برهنه نديده
تنم آفتاب
كنون ديده پر
خون و دل پر ز درد
ازين در بدان
در دور خساره زرد
همي نان كشكين
فراز آورم
چنين راند
ايزد قضا بر سرم
براي يكي بيژن
شور بخت
فتادم ز تاج و
فتادم زتخت
بيژن چون دست برد ناگهان چشمش به انگشتري افتاد كه مهر پيروزﮤ رستم بر آن نقش بسته است. از ديدن آن خندﮤ بلند سر داد چنانكه منيژه از سر چاه شنيد و با تعجب گفت:
چگونه گشادي
به خنده دو لب
كه شب روز
بيني همي روز و شب
منيژه به هيزم
شتابيد سخت
چو مرغان بر
آمد به شاخ درخت
چو از چشم,
خورشيد شد نا پديد
شب تيره بر
كوه لشكر كشيد
منيژه بشد
آتشي برفروخت
كه چشم شب
قيرگون را بسوخت
زيزدان زور آفرين
زور خواست
بزد دست و آن
سنگ برداشت راست
بينداخت بر
بيشـﮥ شهر چين
بلرزيد از آن
سنگ روي زمين
برهنه تن و مو
و ناخن دراز
گدازنده از
درد و رنج و نياز
همه تن پر از
خون و رخسار زرد
از آن بند و
زنجير زنگار خورد
بفرمود صد
جامه ديباي روم
همه پيكرش
گوهر و زرش بوم
يكي تاج و ده
بدره دينار نيز
پرستنده و
فروش هرگونه چيز
به بيژن
بفرمود كاين خواسته
ببر پيش دخت
روان كاسته
بر نجش مفرساي
و سردش مگوي
نگر تا چه
آوردي او را به روي
تو با او جهان
را به شادي گذار
نگه كن برين
گردش روزگار
